مندلی، منطقه ای که در شهر اهواز است ولی روستا هم نیست

خورنا :

زینب جعفرزاده: مردم مندلی می گویند: «فضای سبز می خوایم، پارک می خوایم، آسفالت می خوایم، روشنایی می خوایم، مدرسه می خوایم، آب شرب سالم می خوایم، رفتگر منظم و جمع آوری منظم زباله می خوایم، سیستم فاضلاب می خوایم، سطل آشغال می خوایم، گشت پلیس می خوایم، کار می خوایم، بیمارستان نه، خانه بهداشت می خوایم.» کدام یک از این خواسته ها در منطقه ای که بخشی از منطقه شش شهرداری است و مردمش عوارض می پردازند زیاد یا نابجاست؟ این را باید از شورای شهر پرسید که فعلا کرسی ریاست دغدغه ای است شاید مهمتر از مطالبات بجای شهروندان است برای آنان.

تصاویر/ مندلی، منطقه ای در کلانشهر اهواز که به حاشیه رفته است
به گزارش خوزنیوز، ساکنان محله مندلی واقع در منطقه شش شهرداری اهواز با مشکلات عدیده ای ازجمله ناامنی دست به گریبانند. ساکنان این محله با وجود آن که از مدت ها پیش جزء تقسیمات شهری اهواز و مناطق اهواز محسوب می شود، از ساده ترین امکانات هم چون خدمات شهری مناسب، آب آشامیدنی سالم و روشنایی معابر محرومند.
خیابان های مندلی چراغ ندارد، دزد دارد
به گفته شهروندان، دزدها در مندلی از تاریکی شب استفاده می کنند و برای موبایل دزدی و کیف قاپی پشت درخت های هرس نشده کمین می کنند. پیرمرد ساکن مندلی به جیب دشداشه سفیدش اشاره می کند و به فارسی و عربی می گوید: «دوبار فقط موبایل خودم را از همین جا زدن! ما از ساعت هشت شب به بعد دیگه جرات نمی کنیم بیایم تو خیابون». جوان میوه فروش ساکن مندلی نیز به ما می گوید: «من فقط می خوام یکی از مسئولا مثل استاندار، فرماندار یا شهردار بیان مندلی و مشکلات ما رو از نزدیک ببینن بلکه باور کنن». او که دل پری دارد ادامه می دهد: «تاکسی ها از ۹ شب به بعد بخاطر ناامنی و تاریکی خیابونای مندلی حتی دربستی هم ما رو اینجا نمیارن، می گن می ترسیم!»
تصاویر/ مندلی، منطقه ای در کلانشهر اهواز که به حاشیه رفته است

اصلی ترین خیابان منطقه چراغ برق ندارد و شبها تاریکی مطلق در آن حاکم می شود
پیرمرد سابقا در شهر بستان مزرعه دار بوده و زمان جنگ به این جا پناه آورده. می گوید: وقتی از تاریکی خیابونا شکایت می کنیم به ما می گن خونه هاتون سند نداره. یک بار مشکلاتمون رو با یکی از مسئولین وقت درمیون گذاشتیم، بهمون گفت: “اینجا که توی نقشه نیزاره،  شما چطوری اینجا ساکن شدید؟” وقتی هم که اومد و خونه ها و جمعیت رو دید متعجب شد. مسئولین اصلا از وضعیت ما خبر ندارن». همسر صاحبخانه که تا حالا فقط شنونده ای غمگین بوده و دائم سر تکان می دهد به حرف می آید و می گوید: «ما هم مثل بقیه پول آب و برق و عوارض شهرداری می دیم، چرا باید تو این شرایط زندگی کنیم؟»
پیرمرد ادامه می دهد: «نبش خیابون کروشات ۴ یه زمین خالی هست که شده پاتوق معتادا و مخفیگاه چاقوکش ها؛ اونجا شب ها تاریکه و دیوار زمین هم کوتاهه. اگه بدشانسی بیاری و یکی از این دزدا به تورت بخوره یا باید قید اموالت رو بزنی یا باهاش درگیر شی و …» جوان میوه فروش اضافه می کند: «تو خیابونای فرعی روشنایی وجود داره اما خیابون های اصلی تاریک تاریکه. برای امنیت منطقه ما می خوایم یه نیروی گشت باشه، حتی شده یه کانکس از نیروهای پلیس یا بسیج».
زباله و فاضلاب در خیابان، بیماری فراوان
دختر خانواده که جوان و تحصیلکرده است به ما می گوید: «ما اینجا مرکز بهداشت نداریم، آب آشامیدنی که فقط در قسمتی از مندلی وجود داره متعفن، بدبو و بدمزه است و حتی به گل و گیاه هم نمی شه داد. مردم اینجا برای تهیه آب آشامیدنی از آب تصفیه شده بشکه ای استفاده می کنن و اونو هم ناچاریم بجوشونیم».

تصاویر/ مندلی، منطقه ای در کلانشهر اهواز که به حاشیه رفته است
«دلیل آلودگی آب آشامیدنی لوله کشی اینه که لوله اصلی آب شکسته و تو مسیر فاضلابه؛ بعضی همسایه ها هم برای بهتر شدن کیفیت آب توی لوله هاشون لجن کش کار گذاشتن. بخاطر این فاضلاب ها، بیماری روده ای اینجا زیاده. ما حتی برای شستن برنج و سبزی و پخت و پز هم از آب بشکه ها استفاده می کنیم اما همه مردم مندلی که این چیزا رو نمی دونن»؛ دختر با لحن غمباری این ها را می گوید.
پیرمرد به زبان عربی چیز دیگری می گوید و ظاهرا از چیزی شاکی است؛ اطرافیانش ترجمه می کنند که: «سطل آشغال هم اینجا پیدا نمی شه؛ همه زباله هاشون رو تو خیابون می ریزن اما کی جمع می کنه؟ هیچ کس!» جوان میوه فروش صحبت های هم محله ایش را تکمیل می کند: «ماشین جمع آوری زباله شهرداری تو مندلی فقط تا سر خیابون ها میاد؛ منظم نیست گاهی چندروز یک بار میاد؛ ماشینش هم یک خاور کوچیکه و ظرفیت زباله ها رو نداره». دیده های ما نشان می دهد که گاهی اهالی مندلی برای رهایی از شر پسماندها، خود اقدام به سوزاندن زباله می کنند که از نظر بهداشتی مشکلات دیگری دارد.
اما فاضلاب، که می توان آن را بزرگترین دشمن چهره مندلی دانست در بسیاری از نقاط این منطقه دیده می شود؛ ساکنان می گویند فاضلاب بعضی جاها تا زانوی آدم می رسد، ما هم دیدیم راست می گویند. جوان میوه فروش می گوید: «فاضلاب مندلی قبلا اینطوری نبود؛ تا دوسال پیش خوب بود و مشکلی نداشتیم، اما با زیاد شدن جمعیت فاضلاب معضل مندلی شده. قبلا اینطوری بود که هرکسی با بیل و کلنگ جلوی در خونه ش رو می کند و چاهی برای فاضلاب درست می کرد تا جایی که فاضلاب مثلا به یک زمین خالی برسه. الان هم با شروع فصل بارندگی وضع خیلی بدتر از این می شه و صفحه کشی و کارای دیگه لازم داره». در کوچه و خیابان مندلی کودکان کنار فاضلاب بازی می کنند، مدرسه می روند و مهم تر از همه در میدان اصلی کار می کنند، به قول خودشان …
روستا هم نشدیم!
ساکنان از عدم دسترسی به وسایل نقلیه عمومی مثل اتوبوس در مندلی هم شکایت دارند. یکی از ساکنان مندلی توضیح می دهد: «اتوبوس فقط تا خیابان اصلی تراکتورسازی می یاد و وارد خیابونای فرعی نمی شه؛ شکایت هم که می کنیم جواب درستی به ما نمی دن؛ رفت و آمد برای ما معضل بزرگیه». ناخودآگاه ذهنم به سمت کودکان مدرسه ای می رود و از آن ها می پرسم، پاسخ می دهد: «اون ها رو چند خانواده براشون ماشین دربست می گیره تا بتونن رفت و آمد کنن» می پرسم: «اینجا مدرسه نداره؟» می گوید: «یک دبستان در حال ساخت هست که سه ساله نیمه کاره مونده»!
«نه روستاییم نه شهر، به خدا کاش توی روستا بودیم؛ برین الباجی و بستان رو ببینین، اصلا با ما قابل مقایسه نیستن»؛ جوان میوه فروش اما بدی دیگران را هم نمی خواهد: «تازگی توی عین۲ یه پارک ساختن برای تفریح بچه ها. به خدا اینقد خوشحال شدم اینقد خوشحال شدم» دختر جوان البته تاکید می کند: «حالا ما نسبت به بعضی جاهای مندلی انگار تو پاریس نشستیم».
«مندلی معروفه به زمین موریانه!» این را در پاسخ به سوالم که از حشرات موذی می پرسم می گویند و ادامه می دهند: «اینجا مار هم زیاد پیدا می شه»، که با وجود فاضلاب و پسماند رها شده در منطقه چندان تعجبی ندارد.
«خیلی از خیابونای مندلی خاکیه، این خیابون که که می بینید آسفالته تا دوسال پیش این طور نبود –دست کم این نکته خوشایندی است- برادرم چندوقت پیش می خواست عروسی کنه و ما هم به دلیل این که ظاهر خیابون خیلی ناجور بود با هزینه خودمون براده آهن سوخته آوردیم و اصلاحش کردیم.
غم نان، که نمی گذارد!
پیرمرد جنگ زده بستانی سه اسکناس دوهزار، یک هزار و پانصد تومانی از جیبش درمی آورد و می گوید: «به خدا من فقط همین ها رو تو خونه دارم. چهارتا بچه دارم ولی همینو دارم. قبلا مزرعه دار بودم اما الان نه زمینی دارم نه چشمام دیگه درستمی بینه، بعضی وقتا به زور میوه فروشی می کنم، اما دیگه نمی تونم. با پول یارانه زندگی می کنم». جوان میوه فروش همدرد با او توضیح می دهد: شغل اکثر ساکنان اینجا باربریه. بیان یه کارخونه اینجا ما بزنن تا جوونا بیکار نباشن. زمین خالی هم زیاد تو مندلی هست. مردم اینجا به فکر نونشونن، اصلا به اونجا نمی رسن که فکرشون سمت مسائل دیگه بره.
فضا تلخ شده و همه به سه هزار و پانصد تومان پیرمردی زل زده و ساکت مانده اند. از پیرمرد می خواهیم به زبان عربی برایمان شعر بخواند. با چشمان ضعیفش متعجب نگاهمان می کند و می گوید: «من خو شاعر نیستم!». می پرسیم: «مثلا وقتی با خودت تنها می شی چی زمزمه می کنی؟» می گوید: «می گم فردا چی بخورم». همه باز ساکت می شویم.
منبع / خوزنیوز

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *